سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
دست نوشته های عمومی من

خداحافظ ای سرزمین من

سه شنبه 24/9/88 2:30 صبح| | نظر

سلام.


خداحافظ ای سرزمین دیگر من  .


چند صباحی در این وادی با هم بودیم، حتماً دانستی که آن اوخر کمتر می دیدم ، جالب است که بخواهی از چیزی بنویسی و نشود ، هنوز تا آزادی بسیار فاصله دارم .


هر چه کردم که بیایم نشد، می روم،تو را  با تمام شادی و غم هایت رها می کنم و به سرزمینی دیگر خواهم رفت ، نمی دانم باز خواهم گشت یا نه ، اما می دانم که عشقی که در روح توست مرا همواره زنده خواهد گذاشت ، می دانم که شاید دیگر هیچ جا همچون تویی نشود اما به امید جای بهتر تو را رها خواهم کرد،زیرا که آدمی به امید و آینده نفس می کشد ، و چون امید برود زندگی خاموش شود.


پس می دانی که هستم چون امید دارم ، من هنوز زنده ام هر چند دیگر به سوی تو نیایم.
چند سالی را با هم زیستیم ،سحر،صبح ،ظهر،عصر و شب ، وقت و بی وقت با تو بودم ، رهگذران را با هم دیدیم، یکی خوشحال بود و دیگر غمناک ،نمی دانم وقتی از تو عبور می کردند چه می شدند؟! ؟


تمام خاطرات زندگی مرا به یاد داشته باش شاید بخواهی برای دیگری بگویی که هر عملی را پاداشی است و ما آنقدر در برابر عظمت او کوچک هستیم که ارزش ندارد برای آنچه که ابدی نیست اخمی کنیم چرا که چه با غم و چه با شادی من و تو باز هم زمان می گذرد و دنیا می چرخد به سمت او که باور کند او را.


آیا هنوز دلت برای بچه های کوچه امان تنگ می شود؟می دانم که خدا هنوز اینجاست ، می دانم که دخترک باقله فروش هنوز در سرما ایستاده به امید کمی فروش بیشتر ! صدای جوان پرشور به گوشم می رسد ! صدای مادر همسایه که گریه می کند برای فرزندش که چرا؟!


باران که می زند هنوز خیلی ها می خندند ، آفتاب که می درخشد زندگی رویش می کند و شب که می آید انگار ستاره ها می خواهند تا صبح برای من و تو چشمک بزنند ، آخر این زیبا نیست ؟ دیگر چه می خواهی ، می دانم که فکرت جای دیگری است اما یقیناً این خوب  است که تو هم یک ستاره داری که برایت چشمک می زند حتی اگر آنرا بخاطر غبار آسمان فعلاً نبینی که نه آسمان مقصر است که این کارش است تا وقتی که بداند تو هم می خواهی که او را ببینی .                                                            
باید از اینجا بروم ، شاید هوای جای دیگر برایم بهتر باشد ، خدا می داند که چه می شود اما من تلاشم را خواهم کرد .


می خواهم که چشمانم بازتر باشد ، به قول استادی عزیز فکرم خنثی باشد و قلبم مهیای تحلیل که این دو بتوانند با درایت راه را بگشایند.


حتماً می دانی که ممکن است مرا کجا بیابی،کمی آنسوتر !!! سرزمین کناری جایگاه چون منی است که می خواهد هوایی تازه کند، به امید روزی که تو را سربلندتر و آزادتر  ببینم که هیچ چیز زیباتر و باشکوهتر از آزادی  نیست.


به امید آنروز..... خداحافظ .


I guess this is a plan for all of us,


I have to die,twice


Just a figured it out,as in the book said,it works in a mysterious way


Some  people like it,some people not.


حرکت به سمت یزد بعد از 1 سال

یکشنبه 11/12/87 7:52 عصر| | نظر

سلام.
می خواستم امروز یه مطلب نو بنویسم اما هم یه کافی نت خوب پیدا نکردم هم خیلی وقتم تنگ شد ، آخه فردا میرم یزد به خاطر همون موفقیت( همیشه می گم این یزد  هر از چند گاهی ما رو می طلبه!   )و به امید خدا بعد هم به سمت شیراز (که انصافاً خودم هم فکر نمی کردم که بخواهم الان بیام شیراز!) ان شاءالله رفتم خونه چند روزی که هستم سعی می کنم  الوعده وفا کنم و اینجا و اونجای دوم  رو صفایی بدم و البته افتتاح، ممنون از دعای تموم دوستان ، تا بعد فعلا خدانگهدار.


موفقیت بعد از 4 سال انتظار و به در کوبیدن

شنبه 10/12/87 6:40 عصر| | نظر

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.
الحق و والانصاف که واقعا درسته که می گن وقتی دری رو چند بار بکوبی بالاخره باز میشه و خوب واسه من هم باز شد ! بعد از چهار سال.
امشب خیلی گیج می زنم ، نمی تونم زیاد بنویسم ، فردا جبران می کنم.
خدایا شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر.
تا فردا خوش باشید و موفق.


سفر فی الفوری به مشهد

جمعه 2/12/87 9:2 صبح| | نظر

سلام،


از اینکه دیروز نرسیدم بیام اینجا ببخشید چون دیر وقت رسیدم...
دیروز برعکس چهارشنبه که بهترین خواب رو  داشتم یکی از بدترین شب های خدمت رو هم طی کردم ، به نظرم نهایتاً 1 ساعتی خوابم برد ، با اینکه قبل از خواب سردردم خوب شده بود اما ساعت 1 اینها تا صبح درد به پشت سرم هم  کشید و با توجه به فکری که داشتم دیگه استراحتی واسم نگذاشت.
دیروز  ظهر به هر بدبختی که بود و البته طلبیدن خود آقا امام رضا (ع) راهی مشهد شدم، اولین سفر غیر کاری و درسی تنهایی !
کار خدا رو می بینی، این چند هفته که من نیومدم هوا صاف و گرم بود اما این هفته برف (خدا رو شکر)شروع به باریدن کرد و از وسطهای راه تا 11 -12 شب که رسیدم توی صحن انقلاب و ... داشتم قدم می زدم ادامه داشت ، نسبت به عید که اومدیم خوب طبیعتاً خلوت تره و من خودم اینجوری بیشتر دوست دارم ، لااقل آدم می تونه با آرامش بشینه و خلوت کنه....
یه چیزی که واقعاً برام تعجب آور بود بازرسی ورودیهای حرم بود که به تنها چیزی که فکر نمی کردم گیر دادند که البته با توضیح من بی خیال شدند، مکعب روبیک! به نظرم باید برای این بازرسی ها یه دوره ای گذاشته بشه تا بدونن بعضی چیزهای عجیب هم وجود داره که مشکلی ندارن!آخه من موندم یه بازی فکری که توی تمام دنیا سرشناسه چه جوریه که هنوز برای این بازرسهای شلوغ ترین مکان عمومی کشور گمنامه! بگذریم...


..........................................
............................................
................................................


اینجا جای تک تک دوستان سبزه ، برای همگی دعا می کنم شما هم برای من دعا کنید،دعا کنید که برگردم!
زیبا بیاندیشید ، زیبا حس کنید و زیبا زندگی.
خداوند زیبائی ها نگهدارتون.